باغ سرد

برگ می خاهم؛

شاخه های گرم؛

دست هایی ک هرس می دهد

باغبان سرد است باغ!

بی تو ژولیده و تنها؛

ب تبر می اندیشم

ب و صیت شقایق ک دگر نیستش

ب لج سیاه آف، ب غرور خاصّ ِ تاب؛

ک ب سختی از تن روزنه دارم می خزد

من پر از روزنه ام!

نه کبوتر؛ نه قناری؛

هیچ یک لانه درونم نکرد

آه از روزنه ها!

هرچه مهتاب ب من چای تعارف کرده است؛

یا ب طعنه شاپرک خنده ب رویم کرده است؛

با توام ای باغبان، می فهمی؟!

بی تو تنها ب تبر می نگرم!

چه علف ها ک ب من خندیدند و؛ چه کرم ها ک ب من غلتیدند

و در آخر؛ چه تبرها ب من رقصیدند:

ک تو دیوانه ای و، (( زندگی باید کرد ))؛

باغبان رفته ولی، (( زندگی باید کرد ))؛

کرد باید بیرون، جامه ی برفی را

تا کنون؛ زندگی بی تو چه کرد؛

ک بی تو حالا، (( زندگی باید کرد ))؟!

زمستان است!

زمستان است و هرس می خاهم!

تبر می خاهم!

راحتم کن از این باغ سرد!

    هشت شب سه شنبه:٢١/١٠/١٣٨٩

---------------------------------------------------------

هنوز هم نفهمیده م چه چیز شعر را زیبا می کند!

ذوق است؟! قشنگی واژه هاست؟! وزن است؟! یا انگیزه؟!

شاید همه شاید هیچ یک، شاید فهمیدم

/ 0 نظر / 12 بازدید