ب نام برخی

وقتی خاطره ها لای برگریزان می ریزند پای دفتر پاییز و تو بی اعتنا خم می شوی ، جارو می کنی ؛ دستانت از بوی گِل پُرَند تا رخ تاریخ را با خاطره می شویی ، به خود تا آیی ناودان آسمان پاییز تجسمت گِل می کند و صدای خش خش زخمی هر برگ با چکمه ، له اش تا دوردست پاییز که می کنی ، می آید. هنوز شاخه های ذهنم جز جایی برای لانه ی گنجشکَکان توت پیر ندارد و تک تابی که می ستاند تاب از تابش. خاطره هایم در کاه گلی هایت پینه هنوز می بندد. سبز می شوم با خوشه هایت در بی تابی حتی تابش تابستان و غبار می کشد تنفس ساحل خیالم در دِروی خاطره های خرداد. دمپایی هایم هم را همراه گاهی پاچه ها می کَنم از پا ، چوب در دهن کجی شان می کنم ، در دوش به دوش افکنم و پی چند مرغابی گردم. کوه بادی که به سر می گیری ، کودکی های وزش های من است که دگر دست نسیمش از زمینم نکَند. شاید جذاب نه نویسم دوست دارم اما ... با یاد برخی ها آغاز خواستم کنم چه جور اما نمی دونم   می گم "ب نام برخی" و ممنونم ازش واسه همه چی

/ 0 نظر / 4 بازدید