عشوه
از غربی ترین جنوب

اعوذ بالله من شر کذابین

بسم رب شهداء و صدیقین

جناب اقای " کاف.الف " آمدی در بِلاد اسلامی و ب همایونی های اسلامی تهمت و افترا می چَکنی؟!

ب پسر های همایونی های مملکت توهین میکنی پدرسوخته! بدهم پدر ِ پدر ِ پدرسوخته ات را دربیاورند پدرسوخته؟!

مگر نمیداینی همایونی های این مملکت همگی حضور اقا امام ( رحمة الله من یقرأ فاتحة از قبلها صلوات ) را درکیده اند؟

اصلا تو بزمجه امدی و نمیگویی ک ما اگر همایونی زاده هایمان را قصاص کنیم فردا شکم ضعیفه ها و توله های خودمان را از کجا باید سیر کنیم پدرسوخته؟!

اگر همین همایونی زاده ها نبودند ک شما تا حالا ما و خود همایونی ها را دُرُسته خورده بودید و یک آب هم روش

پدر سوخته تو میخاهی بین ما و هومایونی را شکر آب کنی؟! ما دست بوس همه ی همایونی ها و توله هایشان هستیم. اصلا ما را برای همین همایونی ها خلقیده اند پدرسوخته! ما آیه ی قران داریم ک میگوید: چیزه چیز چیزه ... صبر کن الان یادم میاید!... چیزه چیز چزه ...

اهان ما ایه ی قران داریم ک میگوید: اذا خلق الله همایونی، قل! فتبعونی و انا خلیفة الله علی الارضه فلا یواخذنی

پدر سوخته نص صریح قران را رد میکنی؟! بدهم خودت و پدرت و جد و ابائت را پدرشان را درآورند پدرسوخته!

-----------------------

این نوشته تصحیح می شود

[ ۱۳۸٩/٩/٢۸ ] [ ٢:٥٠ ‎ب.ظ ] [ مسعود ] [ نظرات () ]

میترسم...

در رختخاب زیر آجر شب مچاله میشوم و زانو ب بغل میگیرم

پتوی خابم را ب تنم میزنم؛ شاید خاب هم زد

میترسم...

نبض صبح از خیلی دورتر میزند و نبض من...

مادر...

خیال نکن حالا ک باشی همه چیزم خوش است

میترسم...

نکند خدا مرا بکشد!

 

 

دنیایی ست ک ستمگرها و ستمدیده های دیروز، ستمدیده و ستمگر امروزند انگار

نخاستیم! دست از کولمان بردارید لطفا!

نقطه سر خط.

 ن دیگر ما توان انقلاب نو داریم و نه دیگر زمانه، زمانه انقلاب هاست

 

 

((هر آنکه در این حلقه نیست زنده ب عشق/بر او نمرده ب فتوای من نماز کنید))

ای جانم فردا و پس فردا فتیله داریم. عید همه مبارک

))ما با دلمان هنوز مشکل داریم/صد سنگ بزرگ در مقابل داریم/معشوق خودش میبرد و میدوزد/انگار ن انگار ک ما دل داریم((

))ی دل دارم ترک داره/ترس یقین و شک دار*رو بام برفیش همیشه/ی دونه بادبادک داره))

دنباله ی نوشته ی شعر تنظ(طنز)از "نمیدونم کی" گذاشتمه

 


ادامه مطلب
[ ۱۳۸٩/٩/٤ ] [ ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ ] [ مسعود ] [ نظرات () ]

نماز، ب عادت ادا کنم

وضو گرفتم ک ب تو اقتدا کنم

تمام سجده ی خود را گناه کنم

من و احسان با موتور رفتیم و سعید هم با یک نفر دیگه اومدش. ب زور ما رو بردن، نشوندن روی سفره و غذا دادن. بعد ی مدت سعید گفت: بیا میخایم بریم و برگردیم.

میدونستم کاسه ای زیر نیم کاسه ش هستش و لی...

سعید موتور رو خونه گذاشت. و با هم روی جاده ی پایینی منتظر موتور احسان بودیم تا بیادش. موتور رو اورد و من هم ب سعید گفتم بدو ب سمت کارگاه پنیری ک بدبخت شدیم. رفتیم و احسان هم اومد و موضوعو کم و بیش فهمید. اونم در رفت. سعید گفت: چته؟

گفتم: نبینی ک با زانتیا امده ست؟!/بابام است و جویای ما امده ست؟!

ب خیال خوش پدرم با سرعت خدا رفتش تا مچ مارو توی راه بگیره. بعد ی مدت بم زنگ زد: پدرسوخته کجایی؟

- تو راه خونه م

کلی ادا و اطوار دراوردم ک ت با این همه زنگی ک بم زدی ابرومو بردی! فک کردی کجا رفتمه ک اینقده بم زنگ زدی!...

فقط بعدش هی می گفتش: نمیدونم انی ک با سعید از دور دیدمش کی بود؟!

نمازم تمام شد. یاسر اومدش گفت حالا دیگه تکی میری و از ماها یادی نمیکنی هان؟!

گفتم: اختیار داری؛ در نمازم خم ابروی تو در یاد امد/حالتی رفت ک بابام ب فریاد امد

.

.

.

تا برای شمع خون آتش مانده

پروانه برای عاشقی دل دارد

دیوانه درون خانه منزل دارد

 


پ.ن:

٧-۶ سالم بودش و با پدربزرگ و عمو اینا زندگی می کردیم

رفته بودند بازار و چندتا لقمه دراز اوردند

اولین بارمون بود ک از این درازلقمه ها میخوردیم

کلی خوش ب حالمون شد. از اون ب بعد هر کی بازار می رفتش می نشستیم " در انتظار یک غبار بی سوار" تا شاید از همون درازها بیاره.

از همه این سال ها ک مرا از خودم دور انداخته بدم میاید

 

))… By the time of the afternoon

Surely, the human is in a lose

Except those who believe & do good works & charge one another with the truth & charge one another with patience((

 

 

 

آه … از این همه گرمای تنفر امیز

کاش می شد در کسی سوز زمستانی یافت

 

[ ۱۳۸٩/۸/٢٠ ] [ ۸:٤٧ ‎ب.ظ ] [ نق نقو ] [ نظرات () ]
[ ۱۳۸٩/٧/٢ ] [ ٦:٤٤ ‎ب.ظ ] [ نق نقو ] [ نظرات () ]

نفس هایم تاول می زند...

...در ب در دنبال دری برای ورود ب دروازه های بازگشت...

...ب اولین مهرم

مهربانی هایت چند؟!

دوباره پر میشود خاطراتم از هاشورهایی ک مهر بر تخته سیاه می کشید. و از حال رجز میخاند خرداد برای ختم ب خیری.

گُر می گیرد همه ی لحظه های دیروز باز.

بگذریم...

اصلا من کی از اول مهر خوشم اومده ک حالا بخام درباره ش بنویسم؟!

و اما لپ کلام:

دوباره پاییز جان می گیرد و صد البته تبلیغ های صداوسیما درباره پوشش های مناسب. مثل:

- خاهرها چادری باشند حتا در خانه

- برادرها از پیراهن بال دار(استین بلند) استفاده کنند و یقه خود را کاملا ببندند

- تا میتوانید از چای و خوردنی های داغ استفاده کنید { ترجیحا ایرانی }

- مهربانتر بشوید و همدیگر را بیش از پیش بغل کنی

- بیشتر فیلم های رزمی نگاه کنید تا شما را جو بگیرد و شروع ب جنب جوش کنید

- ...

نمیدانم چرا همین جور ک در سرما تبلیغ مشود، در گرما هم تبلیغ نمیشود؟!

مثلا:

- خاهرها از حداقل پوشش { تا جایی ک از شرع نگذرد } استفاده کنند

- برادرها ک از ناف تا زانو را بپوشانند کافی است و با همین پوشش می توانند نماز بخانند حتا

- بچه های خود را ب خوردن یخ عادت دهید

- از دست دادن هنگام سلام و علیک خودداری کنید

- اشعار فروغ فرخ زاد و مریم حیدرو را بخانید تا ب شما ارامش دهد

- ...

من از همان اول با این صداوسیای ایران مشکل داشتم. اقای مشایی ی حرف زد پدرش را دراوردند ولی بر سر یک زمین در شهرکرد جدل پیش میاید و دامنه اش تا شمال خوزستان را میگیرد.  یک 20:30 ای هم نگفت ک مسئولان شهرکرد را گرگ خورده بود ک این جدل را در همان جا نخاباندند؟!

پ.ن: هروقت ک صدای اذان از شبکه های ایران پخش میشه ی پیرمرد با ریش بلند و لباس ژنده ک توی ی ده کوره هستش رو نشون میده. انگاری ک...

(( غم خار ب جز درد و وفادار ب جز درد/جز درد ک دانست ک این مرد چ مردیست؟!

از درد سخن گفتن و از درد شنیدن/با مردم بی درد ندانی ک چ دردیست))

negh.persianblog.ir/post/76

 

[ ۱۳۸٩/٦/٢٩ ] [ ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ ] [ نق نقو ] [ نظرات () ]

ای راه دور روستایی / جامانده ام در پیچ هایت

پاهای من شهری شد، اما / دل مانه در حال و هوایت

با من بگو ای فرصت سبز! / لبخند گلها در چه حال است؟

بابونه ها در دشت هستند؟ / پروانه مثل پارسال است؟

آیا درخت پیر سنجد / مثل گذشته باز تنهاست؟

یا سنجد انبوهش از دور / چون سال های پیش زیباست؟

با لاله های سرخ بسیار / هر شب به خواب من می آیی

رد می شوی از خاطراتم / ای را دور روستایی

                                                            امین گلریز ( همدان ) خانواده سبز

------------------------------------------------------------------

دیروز بعد از سحری و نماز خابم برد. وقتی پا شدم. مادرم: پسره ی چش سفید بیا ببینم!!!

چیه مامان؟!

چرا لبات این شکلیه؟!!!

هااااااااااااااااااان!!! مگه چشه؟!

چرا اینقده لبات سرخه؟!!! انگار یکی مکیده باشه شون؟!!!

انگاری دلمو گذاشته توی تشت و چنگش میزنه. یکی هم نبید بگه نامرد این بیشاره روزه بید ک تو این وصله رو بش می چسبونی

چند ساعت گذشت و توی دلم هنوز داشتند رخت میشستند. مادرم گفت: سحری شربت { البالو } زیاد خوردی؟!

انگار ی دیگ اب خنک ریختی رو دلم.

گفتم: ها ها ها ها

------------------------------------------------------------------

چند وقت پیش ی وبلاگ ( بادبادک ) ساختم واسه ابجیم. پسرای اینترنت از بس حرف عشقولانه زدن ک پاکش کردم.

------------------------------------------------------------------

تماشایی ترین اواز تماشای حقایق بود

تماشا کردنت در خاب مثالی از شقایق بود

قسم بر این کویر دهر ک بر دریا فسون می کرد

تماشا کردنت همچون مثال نوح و قایق بود

پ.ن: ندارم

 

[ ۱۳۸٩/٦/٤ ] [ ۱:٢۳ ‎ب.ظ ] [ نق نقو ] [ نظرات () ]

١) شنیده ام خاک تهران شور شده، مردمش خیار شور می کارند و صادرمیکنند ب امریکا با برچسبی ک نوشته شده: بانمک نوش جان کنید!     منبع:  شاهنامه فردوسی نیشخند

٢) گوشی ام زنگ میخورد. شماره ناشناسه. برمیدارم و هیچی نمیگم. ی خانم میگه: الو. قطع میکنم

پیام میدم میگم: اشتباه گرفتی

پیام: کاری داشتید ب شماره1730تماس گرفتید

پیام: اگر هم تماس گرفتم شما ببخشید اشتباه شده

پیام: خواهش میکنم عزیزم اگر خواستی میتونی با این شماره تماس برقرار کنی

نکته: من شماره زیاد دارم هرکی بخاد کسیو پیدا کنه ب خودم بگه ( فقط ی شوخی بید )

٣) حبیب و ممد ک اینجائنو دارن البوم هم میدن بیرون. خاله شادونه هم ک ماشالله ی پا جنیفر شده میاد اون وسط و ... ( اسمشو شوخی نمیذارم و لی شما شوخی بدونید ) کلافه

۴) (( این حسین کیست ک دلها همه دیوانه اوست؟/این چ شمعیست ک جانها همه پروانه اوست؟ ))

خدا رو شکر میکنم  واسه اینکه دوباره ب فردا میرسم و دوس دارم اولین بار اینو ب خودت تبریک بگم ک تولد زیباترین نقاشی خداوندت، جدت حسین، مبارک واینکه هیچ روزیو بهتر از امروز ندیدم ک ازت عیدی بخام.

الف) شنیده ام ک سلام َت زیباست/سلام اقا!/ جواب سلاممان یک رویاست

ب) هر چند ب خابم همیشه پرسه میزنی/دیشب تمام وقت ب خابم نیامدی!

پ) من از خیارشور بدم میاد. همه ی خیارشورها رو در همان امریکا نگه دار

ت) از امپول می ترسم. ب دکترا سفارش منو بکن ک ننوسین توی اون طومار مرگشون امپول رو بامن حرف نزن

ث) یک لبخند

تولد امام حسین رو ب همه شما هم تبریک میگم

نکته: بلاگ بیست – سی روزی بسته است

[ ۱۳۸٩/٤/٢٤ ] [ ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ ] [ نق نقو ] [ نظرات () ]

از بدبیاری ماست یا نه نمیدونم ولی تا چیز نویی میخرم و تا بخاد ازش خوشم بیاد کلی زمان میبره. وقتیم خوشم اومدم تا ازش دل بکنم ی عمر میشه. همین لباس سه سال پیشمو هنوز ک هنوزه دارمش و دوسش دارم

اصولا همه چیز قدیمیش بهتره. مثلا ننه م میگه (ب بابام): مرد هم مردای قدیم. یا بابام میگه: زن همون قدیمیش و اولیش خوبه این دومیش داره منو میکشه.

اصلا چرا راه دور بریمخودمم همیشه میگم: خط هم خطای قدیم.درسته شبا گاهی خاب نداشتیم ولی عوضش کلی مزاحم ک داشتیم.

همه چیز قدیمش بهتراست؟!

پ.ن: میخام مرجعم رو تغییر بدم. تازگیا مجمع تشخیص عالمی والا مرتبه رو ب لقب مجتهد معرفی کرده ولی هنوز رساله ش ب دستم نرسیده

(( ای صاحب فتوا ز تو پر کارتریم

با این همه مستی ز تو هُشیار تریم

تو خون کسان خوردی و ما خون رزان

انصاف بـده کـدام خونخوارتریم ))١

کیهان: یک «مار» عاشق «مار» همسایه شده بود و چند ماه پی درپی- احتمالا 8 ماه- برای او نامه عاشقانه می نوشت و قربان صدقه اش می رفت، اما وقتی که دید مار همسایه هیچ تکانی نمی خورد، یواشکی خودش را به او رساند و تازه متوجه شد که «شلنگ» است

پ.ن: تسلیت میگم

نکته: اون نوشته طنز بودم و اصلا ننه بابای من اینجوری نیستن

١) نمیدونم شاعرش کیه

 

[ ۱۳۸٩/٤/۱٧ ] [ ٤:٢٠ ‎ب.ظ ] [ نق نقو ] [ نظرات () ]

آسمان لیلا و مجنون می نوشت / بازهم عصرانه با خون می نوشت

گرچه اینجا بی تو اما هر نفس / سوخت با فکری ک دامون می نوشت

-----------------------------------------------------------

 

میری مسافرت ب فک و فامیل سر میزنی. پسر عمو، پسرهمسایه و دوستات دم ب دیقه هی رد میشن هی میگن

 

میری استخر واسه شنا بلانسبت مث گونی روی هم افتادن میای بیرون میگی برم کجا آبتنی؟؟؟!!!  

 

همه مهردار شدن دیگه پسر و دختر هم سرش نمشه

 

 

شیطون میگه .............................................................

[ ۱۳۸٩/٤/۱۱ ] [ ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ ] [ نق نقو ] [ نظرات () ]

(( زوزه ی باد در طوفان

آهنگ باز باران می خاند ))1

و دوباره تصمیمی از کبرا

و دوباره گرگها

چوپانها

ترمز قطارمان می برد

بازهم ریزعلی از راه آمد

بازهم دانه های یاقوتی

باز هم بی هوا، هوا آمد

باطلوع بادبادکهایی

می شود برآسمان لبخند زد

می شود سپیده دم لبها را

ب بهانه ای

ب چای

در قند زد

خرداد ٨٩

--------------------------------------------------------------

١) دوست داشتنی ترین کسم ( همه کسم ): آبجیم

پ.ن: اینو نگه داشتم واسه الان. تولدت مبارک مشرقی ترین ...

ی قاشق لبخند: خدا میدونه از شعر خوندن بیزار بودم تا هفت سال پیش. ازاینکه برخی درگیر شاملو بودن و برخی هم سهراب، البته سهراب سپهری، شاملو، حافظ و سعدی می خودندن ما هم ک گوشیو برمیداشتیمو ی نگ ب ... میزدیم و گیتارو با غم میزدیم. بگذریم. زنده باشید

خدا آجی ما رو بگم چکار کنه، داشتم کم کم از هرچه شعر و شاعر است بیزار میشدم ک دوباره با شعرش بیمار شدم

[ ۱۳۸٩/٤/۸ ] [ ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ ] [ نق نقو ] [ نظرات () ]

تبسم سنگ چین های غله(مزرعه)، تاسی حاج ممد حسن، وصله های پیرهن بی بی.

بابونه های کناره های جاده را دخترهای بابونه چین می چیدند. گاوها* هم. یکی با دست و دیگری با کام. یکی در کیسه و آن یکی کُم(شکم).

بگذریم. قصد تعریف ندارم ولی قدیم ترها اینجور نبود:

جایی ک می شناختم کیچه(کوچه) هاش سیاه نبود، قهوه ای بود، خانه هاش هم. اصلا حاج صابر، حاج نه داشت. بچه هایی با دغدغه ی ... نداشت. از آن بالا ها روی پشت بوم خانه ها کفترها پایین می آمد، دخترها از چشمه ی بالا دست هم. حالا ولی نه از آن بالا کفتر می آید و نه از چشمه یک دانه حتا، دختر.

فیلم های هندی رونق داشت، ناصر عبداللهی البته. مردمش دل را ب دریا میزدند و می رفتند، پشت پا را هم ب رسم دنیا. حالا ولی پیشی همدیگرند؛ این اِشوه میرزد، آن می گوید مِیَو، کس دیگری هم: بِیَو.

محرم و عاشورا پیرمرد راوی تیاتر(تئاتر) بود یا مردم، نمیدانم ولی هرچه بود خوب بود ...

چکمه ی فرشید ده کیلو آب می انباشت و مدیر هم سر صف صبحگاه درآورد؛ هم فرشید را از صف و هم چکمه اش را از پا.

چراغ شب رهگذر کیچه هاش فانوس نفتی بود حالا اما کوچه ها اصلا کیچه نیستند و شب ها هم شب نه. خروس ها بی محل شدند. اصلا محل نمیگذارند ک بخانند یا نه. گاو مشدی حسن هلشتاین شده. میترسم خودش هم؛ شده باشد.

زن ها نان می پختند. نانوایی دلاور کساد. کدخدا حرفش حرف. کسی از رایانه نمیدانست. اصلا زورم می آید تنها کسی ک گوشی داشت: پدرم. حالا گربه ی بی بی هم بهانه میگیرد.

دسته کم مردها مرد بودند. دروی خرداد را می گویم و بی کُمباینی. داس ها و بذرگر(دروگر)ها. یکی میرفت...

این هم بماند ولی یادش بخیر. من آخرش تو را میکشم با این کارهات.

----------------------------------------------------------------------------

*)البته گاو بابونه نمیخورد ولی خب

----------------------------------------------------------------------------

پ.ن: اوضاع جالبی است. اصلا نمیدانم این همه نویسنده از کجا آمدند. و ب کجا می روند. فاطمه رجبی می آید و " معجزه ی هزاره ی سوم " و ب دنبالش فارو هم وزن کارو می آید. با این تفاوت ک آخرین نوشته ای ک از کارو خوندم چاپ سال سی و شش بود آخری ک از این خاندم چند وقت پیش.

این یکی می آید و آن را خراب میکند و آن یکی می آید و این را و مطمئنا این و آن همه در اشتباهند و سفر ب ناکجاآباد ...

پ.ن: صدای نبض مرگ تو آغاز میشود / وقتی ک دفترم دوباره باز میشود

----------------------------------------------------------------------------

شرمنده  اینجا برخی اضافی اند پس پیام ها اول تایید میشن و بعد نمایش.

[ ۱۳۸٩/۳/۱٧ ] [ ٧:٥۱ ‎ق.ظ ] [ نق نقو ] [ نظرات () ]

 

خری آمد ب سوی مادر خیش     بگفت مادر چرا رنجم دهی بیش

برو امشب رایم خاستگاری      اگر تو کره ات را دوست داری

                                                                 شاعر:نمیدونم



نام : کمال

کلاس : دبستان

موزو انشا : عزدواج!

هر وقت من یک کار خوب می کنم مامانم به من می گوید بزرگ که شدی برایت یک زن خوب می گیرم.

تا به حال من پنج تا کار خوب کرده ام و مامانم قول پنج تایش را به من داده است.

حتمن ناسرادین شاه خیلی کارهای خوب می کرده که مامانش به اندازه استادیوم آزادی برایش زن گرفته بود. ولی من مؤتقدم که اصولن انسان باید زن بگیرد تا آدم بشود ، چون بابایمان همیشه می گوید مشکلات انسان را آدم می کند.

 

در عزدواج تواهم خیلی مهم است یعنی دو طرف باید به هم بخورند. مثلن من و ساناز دختر خاله مان خیلی به هم می خوریم.

از لهاز فکری هم دو طرف باید به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فکر ندارد که به من بخورد ولی مامانم می گوید این ساناز از تو بیشتر هالیش می شود.

در عزدواج سن و سال اصلن مهم نیست چه بسیار آدم های بزرگی بوده اند که کارشان به تلاغ کشیده شده و چه بسیار آدم های کوچکی که نکشیده شده. مهم اشق است !

اگر اشق باشد دیگر کسی از شوهرش سکه نمی خواهد و دایی مختار هم از زندان در می آید من تا حالا کلی سکه جم کرده ام و می خواهم همان اول قلکم را بشکنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم.

مهریه و شیر بلال هیچ کس را خوشبخت نمی کند. همین خرج های ازافی باعث می شود که زندگی سخت بشود و سر خرج عروسی داییمختار با پدر خانومش حرفش بشود دایی مختار می گفت پدر خانومش چتر باز بود.. خوب شاید حقوق چتر بازی خیلی کم بوده که نتوانسته خرج عروسی را بدهد. البته من و ساناز تفافق کرده ایم که بجای شام عروسی چیپس و خلالی نمکی بدهیم. هم ارزان تر است ، هم خوشمزه تراست تازه وقتی می خوری خش خش هم می کند!

اگر آدم زن خانه دار بگیرد خیلی بهتر است و گرنه آدم مجبور می شود خودش خانه بگیرد. زن دایی مختار هم خانه دار نبود و دایی مختار مجبور شد یک زیر زمینی بگیرد. میگفت چون رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند پایین! اما خانوم دایی مختار هم می خواست برود بالا! حتمن از زیر زمینی می ترسید. ساناز هم از زیر زمینی می ترسد برای همین هم برایش توی باغچه یک خانه درختی درست کردم. اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شکست.. از آن موقه خاله با من قهر است.

قهر بهتر از دعواست. آدم وقتی قهر می کند بعد آشتی می کند ولی اگر دعوا کند بعد کتک کاری می کند بعد خانومش می رود دادگاه شکایت می کند بعد می آیند دایی مختار را می برند زندان!

البته زندان آدم را مرد می کند.عزدواج هم آدم را مرد می کند، اما آدم با عزدواج مرد بشود خیلی بهتر است!

این بود انشای من

                            نویسنده: نمیدونم ولی از دوست عزیزم " ساروتوبی " گرفتمش

پ.ن: لطفا گاهی خر شوید!

------------------------------------------------------------------------

درباره وبگاه: تا ی ماه دیگه ب روز نمیشه و تغییرات هم میره واسه همون موقع ها ولی در باره رمز ورود دودلم شاید نذاشتمش

تا ی ماه دیگه همتونو ب خدا میسپرم

[ ۱۳۸٩/٢/٢٥ ] [ ٦:٠٦ ‎ب.ظ ] [ نق نقو ] [ نظرات () ]

صدای نبض مرگ تو آغاز می شود

وقتی ک دفترم دوباره باز می شود

در گوشه کنار این همه سایه ی پلید

گویی ک دریچه ای ب من باز میشود

جوهر ندارد این همه خودکار بی ثمر

تا پارگی رَگی سرآغاز میشود

نام سیه اَت نوشته در برگ اولم

بنگر ک چگونه باز پرواز میشود!

داری، ک دلم برای تو باز کرده است

با گفتن نام تو خوش آواز میشود

-------------------------------------------------------

پ.ن: (( اولی: کره میخاد حمله کنه!

دومی: خدا احمدی نژاد رو بکشه، همه رو باهامون لج انداخت. ووووووی حالا کی جلوی جمونگ رو میگیره؟ ))

[ ۱۳۸٩/۱/٢٠ ] [ ۳:٤۱ ‎ق.ظ ] [ نق نقو ] [ نظرات () ]

سوم آوریل. با دو روز تاخیر دروغ یک آوریل رو مثل خیلی ها { مثلا شرکت بزرگی مثل مایکروسافت } می نویسم.سفر ب ماه

  • توی ماه هواکره ای نیست ک بخاد باد بیاد و پرچم تکون بخوره. اون بخشی ک با فلش سفید نشون داده شده با چسب اسکاچ چسبوندند و در نهایت شگفتی می بینید ک تونسته دمای 400 درجه رو تحمل کنه.

 

 

 

  • با دانش الان نمیشه و اگر هم بشه ب سختی میشه از ماه عکس گرف { بخاطر پرتوهای خاصی ک توی اون هست مثل شدت نور بسیار بالا ) ولی در اواخر دهه ی 60 تونستن از اون عکس بگیرند.

  • پوتین نیل آرمستردانگ { اولین کسی ک روی ماه پا گذاشت }

 

 

 

 

 

 

  • عکسی ک ناسا ادعا کرد جای کفش آرمسترانگ. البته بعدها

برای توجیح گفت: کفشی رو ک جای اون توی عکس معلومه رو تو ماه جا گذاشتن.

 

 

 

 

  • راستای سایه های دو فضانورد در یک جهت نیست. گمان کنم اونورا دوتا خورشید دارند.

 

 

 

 

 

پ.ن: (( لال شوم، کور شوم، کر شوم     لیک محال است ک من خر شوم ))

[ ۱۳۸٩/۱/۱٤ ] [ ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ ] [ نق نقو ] [ نظرات () ]

(( من ب خال لبت ای دوست گرفتار شدم ))

آخه قربونت برم: خال لب را ک دگر فر میدهند

یا دروغی با کرم سِر میدهند

تو گرفتار چ خالی شده ای

خشگلان لبها را جر میدهند

---------------------------------------------------------------------------

پ.ن: خدا این روزای جشن آغاز امامت خوب هوای ایرانو داره: 1) دستگیری ریگی ( ک الحق شایسته ی همچین اسمیه ) = هشت سال دفاع مقدس شاید 2) پیروزی ذوب آهن و استقلال تهرون توی باشگاه های آسیا 3) هوای دانش آموزهای خوزستانو داشته: همه ی مدرسه های صبح بخاطر خَک ( خاک ) تعطیلیده. 4) آلبوم چاوشی جونم رسید. 5) مانگای ناروتو ب هیجانی ترین جاش رسیده.

پ.ن: امیدوارم تا سال 1401 ه.ش = 2022 م = 1441 ه.ق زنده بمونم. بی نهایت منتظر این سالم.

پ.ن: میخونم؛ بخدا میخونم؛ از رو درسای نخودنده ام میخونم. فردا امتحان.

 

itachi &  didara & kisame

[ ۱۳۸۸/۱٢/٥ ] [ ٧:٤٥ ‎ق.ظ ] [ نق نقو ] [ نظرات () ]

(( پدر دختر: مدرک تحصیلی آقا پسر؟

آقا پسر: نهم ( سوم راهنمایی ).

آقا پدر: کارتون چیه؟

آقا پسر: فعلا تصمیم نگرفتم.

آقا پدر: خانه دارید؟

آقا پسر: نه

آقا پدر: پس انداز چه؟

آقا پسر: نه

آقا پدر: پس چه دارید؟

آقا پسر: خوشه یک هستم. .............. ))١

-------------------------------------------------------------------

پ.ن: ما درس میخانیم تا دیگران قبول شوند.2 مث بچه ادم درس بخون ک تقلبی نخای.

1) از بچه های ده شنیدم.

2) تعریف کردن وختی عمو علی ام درس میخوند اینو گفت.

-------------------------------------------------------------------

توجه: تا چند روز آینده اسم نویسنده رو عوض میکنم. اگه اسم دیگه نوشت خود الانم هستم.

[ ۱۳۸۸/۱۱/۳٠ ] [ ٢:٤٧ ‎ب.ظ ] [ نق نقو ] [ نظرات () ]

تقویم خاطره های همه را برگ زدند، نیست که نیست. شاید آنجا لای آن بوته ها خوابیده است، شاید هم در کُمِ سگ. توله مرغ ننه مان گم شده است. می رویم با دو - سه یار پسِ باغ. و صدا می شکفد از نیِ مان. و نسیمی که انار می بویید. تخم ترس از سنگ ها می پاشید از دستها از سگش نه که شتر بود ولی. باز هم می شکفد از نیِ مان.


شترش نی لبکم را که شنید
بوسه ی قاصدکم را چو ندید
آمدش تا ناله اغاز کنیم
دو هزاران قدمی باز کنیم
من دویدم و رفیقم ندوید
نرسیده ببریدم و رفیقم نبرید
سگشان آمده بود خوش قدمی
تا نهد بر چشمان پا قدمی
شانسمان از همه چیز برگشته بود
اسبمان در طویله خر گشته بود
سگشان در پی و ما در کیلومتر
نَفَسَم کوچکیِ یک نانومتر
تا دویدیم ز سگ دور شدیم
پشتمان قرمزی خون شدیم
خان عمو آمد و شلوار کشید
تازه دانستم که آثار کشید
دهنم از گره بشقاب شده است
آبروی سگشان آب شده است
.
.
.


------------------------------------------------------------------
ی خورده دراز بود اگه میخاستم بنویسم.
پ.ن: دست کم سگ گرفتگی از آدم گرفتگی بهتر است.

ناروتو و ایتاچی و ساکورا       ناروتو

[ ۱۳۸۸/۱۱/٢٧ ] [ ٩:٠۸ ‎ب.ظ ] [ نق نقو ] [ نظرات () ]

به گمان کَمَکی بد کردیم

عاشقی را الکی سر کردیم

روزگاری ک دهن شیری بود

دختری را پفکی خر کردیم

در اوتوبان که جای ویراژ است

ما شبی با خری سفر کردیم

و در آن معرکه با الاغ خر

خودرویی را خرکی رد کردیم

از قضا راهنمایی فهمید

و حروف جان نثاری کردیم

تازگی ماهواره هم داشتم

واژه های سیاسی در کردیم

تو چرا پاشنه بلند پوشیدی؟

با تو هستم ای خره بد کردیم!

با چنین تفریح هایی زشت ما

گوش خلق الله را کر کردیم

و خلاصه اینکه ما در زندان

از بابت سرعت خری سر کردیم

-----------------------------------------------------------------

نکته: شعر ماله قبلنه، برداشت بد ممنوع

[ ۱۳۸۸/۱۱/٦ ] [ ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ ] [ نق نقو ] [ نظرات () ]

حالا که ب سنگ خورده ای رنگ زنی؟

با ٩٣۶ تک زنگ زنی؟

حالا که لب دره چراندند تو را

با دامن سیدی چه خوش چنگ زنی!

-----------------------------------------------------------

پ.ن: لطفا گوسپند نباشید.

جل الخالق گوسپند هم دیگه چنگ میزنه گمانم اگه بهش میدان داده بشه میتونه گیتار بزنه حتا. این مسخره ترین اعتراف و حقیر کننده ترین کاری بود که میتونستی بکنی.

[ ۱۳۸۸/۱۱/٥ ] [ ٤:٥۱ ‎ب.ظ ] [ نق نقو ] [ نظرات () ]

دوازده ساله بودم. کم کم از دوستان چیزی هایی درباره چت فهمیدم.

یه بار دوستم پای رایانه داشت می نوشت:

asl?
arash/23/teh

محمد ما اینجا ارش نداریم! ( خنگ )

خوشم اومد گفتم من هم میخوام. یکی ساخت واسم و ...

روز اول:

asl?
masoud / 13 / nakoja abad

kheili jooje i ( jouje bote

اومدم پیش محمد. گفت نباید راستشو بگی. اِِِِ پس باید دروغ بگم.

روز دوم:

asl?
masoud / 20 / teh
bye

باز  رفتم پیش محمد. گفت: نگو که پسری.

روز سوم نوشتند و نوشتیم:

asl?
negin / 20 / ghazvin
u?
mahyar / 22 / rasht
che tori negi joonam?
.
.
.

شب شد رفتم بخوابم. دلم درد گرفت و نتونستم. یه صدایی اومد.

گفتم: کی بیده؟

گفت: هاا من وجدانت بیدم. تو خجالت نوکشی تا این وقت شب نخوابیدی؟! تو خجالت نوکشی با دل بچه مردم بازی وکنی؟! تو خجالت نوکشی اون چه حرفهایی بید که وزدی؟!

- هاا تو نوخوای خفه وشی؟!

- هاا نه.

- پس وگیر ( بلایی سر خود اوردیم که سر، گردن، شانه ها و ما یتعق به کبود گشت. )

- ای نامرد

هر چه کردیم خوابم نبرد. گفتم: خدا غلط کردم دیگه نمیکنم.

هر جور بود خوابیدم و بعد اون دیگه ...

 

[ ۱۳۸۸/۱۱/٤ ] [ ٧:٢٤ ‎ب.ظ ] [ نق نقو ] [ نظرات () ]

اصلا به درک که شعر من چاپ نشد

یا شاید از این پس قلمم آپ نشد

اینجا نه به آن سرای فرهیختگی است

تا سکه بگیریم و چرا کاپ نشد؟

هیهات که خود بنگه بیداد گریم

باب همگان رپ شد و با پاپ نشد

.

.

.

----------------------------------------------------------------------

پ.ن: شاید بعدا نوشتم

[ ۱۳۸۸/۱٠/٢٥ ] [ ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ ] [ نق نقو ] [ نظرات () ]

و این رنج من است!

چرا چشمان تاریکم بر این بی بندگی هایم نمی ریزد؟

چرا اصلا کسی بر مردنم خاکی نمی ریزد؟

مگر بر این همه لشگرگهِ فیلی

کسی مرغ ابابیلی نمی ریزد؟

چرا اینجا کسی گندم جلوی پای گنجشکی نمی ریزد؟

چرا در مزرعه هاتان کلاغی

دلش از دیدن پیر مترسک ها نمی ریزد؟

مگر اینجا کسی از خوشه ی باران نمی ریزد

چرا بذری برای توشه ی فردا ...

چرا از پیکر شب بو

نسیمی شعله ور از بوی تاریکی نمی ریزد؟

مگر گلبرگ خونین گل لاله

پر از لای دل باد صبای گاه گلی هاتان نمی ریزد؟

چرا اینجا کسی از خوشه ی باران نمی ریزد؟

مگر ...

----------------------------------------------------------------------------

شیطون میگه یه راسن شوریکن بزنم همه دنیا رو پخ کنم یا با آماتراسو همه شو بسوزونم یا اصلا کیوبی رو آزاد کنم! نه؟

راستی اگه یهو اسراییل خیال حمله کرد من اعلام می کنم ک بادبادکهام توانایی حمل سلاح هسته ای رو دارند فقط کافیه محمود جون چندتا بهم بده یکی رو هم میفرستم کاخ سفید البته بوش رو خودم با راسنگان می کشم.

چطوره؟ خوبه بییییییییییییییییییییییییییییید؟

((رای می رود زدستم صاحبدلان خدارا       مهدی برس که محمودبیچاره کرد مارا))

پ.ن: در سکوت نفس هایت بلند تر است؛ تا می توانی بلند نفس بکش.

[ ۱۳۸۸/۱٠/۱۸ ] [ ٩:٠٥ ‎ق.ظ ] [ نق نقو ] [ نظرات () ]

In the name of Rule

بر پایه " بند ِ " ناشماره ی حقوق بشر و با پذیرش همه ی کشورها { مگر چند کشور مانند ایران، مصر، مالزی و ... } شکنجه ی انسان ها را { چه در این دنیا چه آن } در راستای بی عدالتی دانسته و با این قطعنامه آن  را محکوم می کنیم.

جامعه ی جهانی از همه ی ناقضان حقوق بشر خواستار دستکشی از کارهای خود است. بر پایه ی مدرک هایی که بازگو می شوند شنکنجه ی برخی به دست نوزاد هنگام زایمان*، شنکنجه ی برخی به دست ازائیل هنگام مرگ، شنکنجه ی برخی به دست نکیر و منکر در گور پس از مرگ، شنکنجه ی برخی به دست مارها و کرم ها در گور پس از مرگ و وحشتناکترین گونه ی آن؛ شکنجه برخی به دست جانورانی به نام فرشته جوری که هر بار بمیرند، دوباره و چندباره زنده شده و دوباره و چندباره می کشند. این در حالی است که برخی را در باغ هایی بسیار زیبا گذاشته و هیچگاه نمی کشند که دوباره زنده کنند.

این قطعنامه تاسف خود را در این باره به جهان میدهد و امیدوار است با گفت و گو بتواند این کارها را نابود سازد. اگر گفت و گو کارساز نباشد ما ناچار به بریدن رابطه با خدا شده و تبادل انسانی را میان این دنیا و آن تحریم می شود. به این گونه که نه کسی را اجازه ی مردن دهیم و نه کسی را اجازه ی زاییدن و در پایان اگر این هم کارساز نه؛ یک: جهنّم را بمب گذاری کرده تا با شهادتشان همه به بهشت روند. دو: کسی را به شیوه ای زیرکانه به بهشت می فرستیم و تا با بمب هایی که به خود زده نابودش کند و این تبیض را نیز. سه: اگر هر دو راهکار پیش شکست خود ما ناچار، اسراییل را به هرگونه کاری اجازه می دهیم تا با بمب های اتمش خدا، بهشتی ها و فرشته ها را پاک کند.

هر که من مولای اویم پس علی مولای اوست

 

 

------------------------------------------------------------------------------------------

عید

همه

مبارک

http://badbadak-ha.persianblog.ir/post/22

http://badbadak-ha.persianblog.ir/post/33

 ----------------------------------------

In the name of Rule
بر پایه بند ِ بی شماره ی حقوق بشر و با پذیرش همه ی کشورها { مگر معدود کشورهایی مانند ایران، روسیه، چین، عراق، ونزوئلا، هند، آفریقای جنوبی، برزیل، کره ی شمالی و ... } شکنجه ی انسان ها را { چه در این دنیا چه آن } در راستای نقض حقوق بشر دانسته و با این قطعنامه صراحتاً آن را محکوم می کنیم.
جامعه ی جهانی از همه ی ناقضان حقوق بشر خواستار دستکشی از کارهای خود است. بر پایه ی مدارک به دست آمده شنکنجه ی برخی به دست ازائیل هنگام مرگ، شنکنجه ی برخی به دست ن و منکر در گور، شنکنجه ی برخی به دست مارها و کرم ها وحشتناکترین گونه ی آن، شکنجه برخی به دست موجوداتی به نام فرشته در جایی مخوف به نام جهندم؛ آنچنانکه هر بار بمیرند، دوباره زنده شده و دوباره می زنند تا بمیرند. این در حالی است که برخی را در باغ هایی بسیار زیبا گذاشته و هیچگاه نمی کشند که دوباره زنده کنند. ضمن اینکه مانند دفعات قبل شکنجه ی برخی به دست نوزاد هنگام زایمان را نیز محکوم کرده و از نوزادان خواستار رعایت حقوق بشر هستیم.
این قطعنامه تاسف خود را در این باره به جامعه ی جهانی و اعتراض شدید الحن خود را به خدا می رساند و امیدوار است با گفت و گو بتواند این قبیل کارها را ریشه کن کند. اگر گفت و گو کارگر نشد ما ناچار به بریدن رابطه با خدا شده و تبادل انسانی را میان این دنیا و آن تحریم می شود. به این گونه که نه کسی را اجازه ی مردن دهیم و نه کسی را اجازه ی زاییدن. اگر این هم کارگر نشد:
1) جهندم را بمب گذاری کرده تا با شهادت جهنمیان، همه ی آنان به بهشت روند.
2) کسی را به شیوه ای زیرکانه به بهشت فرستاده تا با بمب هایی که به خود بسته آنجا را با خاک یکسان کند و بدین گونه این تبیض را از میان برداریم.
3) اگر هر دو راهکار پیش شکست خورد ما به ناچار توان جلوگیری از عدالت خواه همیشه در صحنه را نداشته و به این کشور اجازه ی هر گونه کاری را می دهیم تا با بمب های اتمی اش خدا، بهشتی ها و فرشته ها ...
[ ۱۳۸۸/٩/۱٤ ] [ ٦:٢۸ ‎ب.ظ ] [ نق نقو ] [ نظرات () ]

صندلی فروش: مناقصه !!!!! مناقصه !!!!!

     این صندلی به فروش میرسد ، کسی هست؟

     صندلی گرانبهای سی سال قدمتی است!

آقا مهدی: می خرم!

صندلی فروش: چند؟

آقا مهدی: سیصد و سی و سه هزارتا!

صندلی فروش: نیست بالاتر بخرد؟

آقا مهدی: مطمئنم جیبم رو تو راه زدن، بیش از اینا داشتم!

صندلی فروش: بالاتر نیست؟

آقا محسن: من هستم!

صندلی فروش: چند؟

آقا محسن: هفتصد و سی هزار!

صندلی فروش: نیست؟!

آقا حسین: من!

صندلی فروش: چندی!

آقا حسین: دوازده میلیون!

صندلی فروش: بالاتر؟!

آقا حسین: ساعت یازده دیشب دزد خونه َمو زد!

صندلی فروش: ؟!!!!!!!!!!!!!!!

آقا محمود: بیست و چهار و پانصد هزارتا!

صندلی فروش: نبود؟!!!!!

...

 

 

 

[ ۱۳۸۸/٧/٥ ] [ ٩:٥۸ ‎ب.ظ ] [ نق نقو ] [ نظرات () ]
درباره وبلاگ
امکانات وب